دارم یک سریال می بینم که ماجرای یک مربع عشقی ست. در واقع دو زوج عاشق هستند. زوج اول فقیر و زوج دوم پول دارند. اما به خاطر سو تفاهم و مسائل کاری، پسر زوج اول (فقیر) با دختر زوج دوم (پول دار) و بالعکس نامزد می شوند. کار همه شان هم در طراحی لباس و مد است. داستان کش و قوس ِ زنده گی و کار و عشق و وانمود کردن و ... است. سو تفاهم ها و انکار کردن و پشیمانی روز به روز بیش تر و بیش تر می شود ولی باز دل شان جایی دی گری ست. ولی راهی ندارند و باز بازی را ادامه می دهند.
حالا جایی رسیده که پسر اول با دختر اول (زوج عاشق اولی) تصادفی سوار یک هواپیما می شوند و وارد یک هتل و یک آسانسور و دو اتاق کنار هم! هر کدام در اتاق های لوکس با پنجره تمام نمای ِ شهر نیویورک می نشینند و در تنهایی به اتاق بغلی می اندیشند. دختر به سیم آخر می زند و در را باز می کند تا دم در اتاق پسر برود. ولی پسر پشت در اتاق ایستاده بوده و هر دو رو در رو می شوند. چند لحظه هم را در سکوت نگاه می کنند. موبایل دختر زنگ می زند که پسر زوج دوم یعنی نامزد پول دار اش است!
و باز زنده گی ادامه می یابد...
نظرات () بام این شهر همین نزدیکی های من بود و من خبر نداشتم! همیشه مسیر طولانی تر را با اتوبوس می رفتم ولی از مسیر دیگر می شود پیاده رفت. اول به یک دریاچه می رسی و اردک هایی که دارند آرام روی اش شنا می کنند و تپه های چمنی و انواع درختان که هر کدام یک سبز خاصی اند و بین شان هنوز درخت هایی هستند که بیدار نشده اند. انعکاس شان در دریاچه چنان زیبا ست که روی یک تپه می نشینیم. یادام می آید یک بار خواهرم نقاشی نیم کاره کسی را باید تمام می کرد. تابلو دریاچه بود و درخت ها و چند مرغابی که داشتند در آسمان پرواز می کردند... حس کردم آمده ام توی تابلوی خواهرام. با این فرق که تابلو حس پاییز را داشت و من در تابلوی بهار بودم.
بعد بلند شدیم و رفتیم روی تپه ای که بام شهر آنجاست. مرکز شهر با برج های اش و بعد رودخانه آبی و آرام سنت لوران که مثل نیم دایره بام را دور می زند و پلی که آن سو می رود و باز شهر با ساختمان های کوتاه آن سوی پل. سالن روی بام با شکوه است. به سبک انگلیسی سقف خیلی بلند ِ چوبی و تابلوهایی که دورتادور، نزدیک سقف قرار گرفته اند. سالن را برای عروسی اجاره می دهند و آن وقت دی گر نمی شود روی بام شهر آمد. روی سنگ فرش زیبای اش می رقصند و رقص نور است و...
آخر هفته بود و هوا گرگ و میش. در پارک دوچرخه سوارها، دونده ها، فامیل، زوج و... نگاه می کردم و نیمکت های قهوای تیره روی چمن ها. موقع برگشتن، ساختمان ِ کوچک ِکنار دریاچه، با رنگ قرمز و زرد نورانی بود و انعکاس اش در دریاچه... کاش خواهر عزیز این جا بود و این لحظه ام را می کشید! کاش این جا بود!
نظرات () این مریضی ها هر چه که باشد یک خوبی دارد و آن این است که کسانی که واقعا به تو اهمیت می دهند پیدای شان می شود. حتی برای خودات غیر منتظره است. اقوام دور و نزدیک و دوستانِ نزدیک، همه قضیه را ماست مالی کردند اما دوستانی که برای من درجه 2 بودند معرفت جانانه ای نشان دادند. راست اش کمی شرم گین ام.
امروز پس از یک مهمانی کوچک، وقتی در خلوت ِ غروب آگین ِ خانه، نشستیم از دل تنگی و نوستالژی های مان گفتیم. بعد بلند شدیم و تا ایستگاه مترو قدم زدیم. در عرض یک هفته همه جا سبز شده است. خانه های ویلایی آجری ِ سوخته ی ِ 2 طبقه، با فانوس زرد رنگ ِ جلوی ِ درب بالای ِ پله های ِ چوبی، بوی ِ چمن ها و سکوت ِ شام گاهی، آدم را ساکت می کند. انگار بخواهی به صدای نفس ِ سکوت گوش کنی. و بعد در وسط یک خیابان هاج و واج ماندیم. ماه در 3 برابر اندازه معمول روی کف خیابان افتاده بود. من فکر کردم چراغ است. اما ماه ِ خودمان بود که تازه داشت بالا می آمد. یک زن و شوهر هم داشتند از رو به رو می آمدند و آنها هم با تعجب با ما وسط خیابان ایستادند و نگاه کردند. بعد ماشین ها پشت سر ما ایستاده بودند و بوق نمی زندند. چه آرامش یا ادبی!
بعد که دوست عزیز در ادامه راه دنبال مان آمد تا برساندمان، گفت امشب ماه در نزدیک ترین فاصله با ما زمینی ها است.
نظرات () وقتی روی تخت بیمارستان زیر سرم و انواع تزریقات مختلف خوابیده بودم دکتر آمد و نگاهی به عکس سینه ام انداخت و گفت اگر یک بار دیگر ریه ام چرک کند غزل خداحافظی را می خوانم! پس دیگر لازم نیست اگر زنده گی بر وفق مراد نبود از یک آسمان خراش برم بالا و از اون بالا شیرجه بزنم روی بتون های پایین. می توانم در یک روز برفی، پنجره را باز کنم و خیلی شاعرانه چند نفس عمیق بکشم و بای!
اما همه اش این نبود. وقتی به خانه برگشتم که البته 50 قدم فاصله بیش تر نیست و روی تخت خودام دراز کشیدم تازه یادم آمد در این مدت، در مورد مهمی باید با من تماس می گرفتند. به آنها زنگ زدم و موضوع را توضیح دادم. گفتند که به من زنگ زدند ولی چون جوابی نگرفتند کس دیگری جایگزین شد. دنیایی ست برای خوداش. کسی منتظر نمی ماند. جا بمانی، می مانی! آن وقت انگار تازه مریض شده باشم. رفتم زیر پتو و به دیوار رو به رو خیره شدم. اما فکر می کنم چند لحظه به طول نیانجامید چون خواب ام برد.
حالا یک هفته ای از ماجرا گذشته، خیلی ضعیف شده ام ولی آدمی زاد را که می شناسی عین علف از خاک خشک، سر سبز بلند می شود. من به همین خاطر علف ها را همیشه دوست داشتم. آخر در هر بهار، از هر کوی و برزن بی موردی، حتی از زیر سنگ به بیرون سرک می کشند!
--------------------------------------------------------------------
فعلا نمی توانم به کامنت ها جداگانه جواب بدهم. می دانم بهار است ولی کمی وقت لازم دارم تا سرسبز شوم. در ضمن خانه هنوز کثیف است!
نظرات () خانه وقتی از بیمارستان برمی گردی خیلی دوست داشتنی ست. وقتی پرده ها را کنار می زنی، دوش می گیری و می روی زیر پتویی گرم. حالا می فهمم وقتی مادربزرگ ام می گفت می خواهم در خانه ام بمیرم!
خانه...
چه قدر این کلمه را دوست دارم. باید سرفرصت حسابی تمیزاش کنم.... به زودی.
نظرات () باوراش سخته ولی هنوز زمستونه! وای دل ام!
نظرات () Dear God,
Grant me patience, but hurry!
نظرات () پرهیز من از حیوانات چیزی میان ترس و احساس گم نامی از نداشتن توانایی دست زدن به آنها و احساس ضربان قلب شان است، می خواهد دست زدن به یک گنجشک باشد تا ناز کردن یک اسب. در مورد سگ که دی گر بخش ترس خیلی غالب است. چون یه روز در بچه گی که داشتم از مدرسه بر می گشتم یه گروه از سگ های خیابانی از رو به رو می آمدند. در خیابان هیچ کس نبود و من ناچار از اولین دیوار بالا رفتم!
شنبه خانه دوست ژاپنی دعوت شدم. سگ قطبی دارد که وقتی روی دو پا می ایستد از من نیم متر بلند تر است. غولی ست که می تواند یک سورتمه را بکشد. در فیلم ها اصلا سایزشان معلوم نیست. ولی قیافه نجیبی دارد. دوست ام می داند که من سگ دوست ندارم و همیشه آن را در بالکن می گذارد. اما وقتی کریستف آمد قول دادند که نمی گذارند "انوک" به طرف من بیایند. در بالکن را باز کردند و انوک یک راست به طرف من دوید و پارس کرد. حیوان غریزه و حس قوی دارد. کریسف قلاده دور گردن اش را گرفت ولی او آرام نمی شد. 1 ساعتی گذشت که بالاخره انوک از یه لحظه استفاده کرد و دور میز را دور زد و روی من پرید. کریستف دیر رسید. من چشم های ام را بستم و منقبض بودم. انوک داشت من را بو می کرد. کریستف خواست او را ببرد ولی من چشم های ام را باز کردم. بیش تر کنج کاو بودم تا ترسو. دست ام را روی سر انوک کشیدم که خیلی هیجان زده بود. موی بلند و زبری داشت. اصلا مثل موی گربه ها، نرم نبود.... حس خوبی بود... ولی هنوز دوست ندارم حیوانی را دست بزنم!
این رشته هایی که ژاپنی ها درست می کنند خیلی مزه خاصی دارد. دوست ام آنها را با خوداش از ژاپن می آورد. من برای اش گز بردم و او عاشق شان شد. رفت و در اینترنت گشت. ترجمه اش Tamarisk است. می گفت چه قدر ملایم و عطرآگین است. دو تا را با هم خورد ولی کریستف که فرانسوی است خیلی تحویل نگرفت.
نظرات () بهار آمده است. دی گر اثری از برف نیست. 4 روز تعطیلات عالی ست. جمعه و دوشنبه هم به خاطر ایستر. دارم جان می گیرم. عین جوانه های بوته های جلوی ساختمان. دارم به خریدن یه دوچرخه فکر می کنم. قهوه با شیر تیم هورتون و کلی درد دل. خرید میوه از چادر مزرعه. ساعت سازی می گوید ساعت ام سوئیسی آنتیک است و باید خیلی مواظب باشم. من هم خیلی دوست اش دارم. صفحه اش صدف اصل است. خرید لباس. چای گیاهی جدیدم زرد رنگ است و اسم اش سرزمین رویاست. تولد دوست ژاپنی. قرار با دوست مراکشی. 14 آوریل کنسرت گوگوش است. چرا این قدر برای اش می میرند؟؟؟ از اش خوش ام نمی آید!
نظرات () از 13 به در برگشتیم و من از شروع نگران ام... سال 1391 دی گر همین جاست.
نظرات ()